احوالات علی کوچولو9خرداد95
علی کوچولوی ما که این روزا دوران بد شیرین زبونیشه. همه کلمات رو شکسته بسته تکرار میکنه. شخصیت ها رو کاملاً میشناسه از دبا، آگله(غزاله)، نسین(نسرین)، اضا(رضا)، ننس(نرگس که همکلاسی ایشان می باشد و در صبحی که در مسیر مهد بودیم با دیدن ایشان گفت:مامان!ننس)،عمه کبان(ارغوان)، آگاجون(که هر وقت میگه یاد قیلم عروسی به سبک ایرونی میافتم)، عسیس(عزیز)، پاچو، بیشین، باوو(بادوم)،پسی(پسته) و بسیار لغت دیگر که در ذهنم نیست.
روز 16 اردیبهشت هم که مبعث بود علی آقا برای اولین بار رفتن سلمانی و موهای مبارک رو اصلاح فرمودند.قابل ذکر است که عین آمار پدرشان سرشان رو یه ربع نگه داشتند تا آقای آرایشگر بتونه کار خودش رو انجام بده. بعدش هم که اومدن خونه بچه م با چشمایی پر از اشک شکایت باباش رو پیشم کرد که :مامان! بابا. من وقتی گریه ش رو ترجمه می کردم سرش رو تکون میداد.
در روز نیمه شعبان هم با پدر و عموی محترمشان که برای تعمیر ماشین بیرون رفته بودند پدرجانشان برایشان دوچرخه ای خریدند که یه جورایی باعث ایجاد جنگ های داخلی در منزل می شود.
تقریبا یه ماهی بود که دیگه سرفه نمی کردند و من کمی آرامش گرفته بودم ولی در روز 30 اردیبهشت بعلت فوت پدربزرگم مجبور شدیم بریم شمال که شمال رفتن همان و بازگشت آلرژی علی آقا همان. که دوباره مجبور شدم راه مطب در پیش بگیرم و روز از نو روزی از نو
روز جمعه خونه باباجون دوره فامیلی آقای همسر داشتیم و شبش خونه دایی جان بهزاد ولی یه کاری این دو تا ورجک ها با من کردن که شام خورده نخورده دویدیم سمت خونه و هنوز نیم متر اون ورتر نرفتیم جفت خوابیدن. اینم از مهمونی رفتن های ما در این ایام.
عکس علی در تولد آلاء خانم که بعد تئاتر به ما پیوستن

علی کوچولو قبل و بعد سلمانی


دوچرخه علی کوچولو





احوالات علی کوچولو9خرداد95 



